حدیث دربارهضحّاك بن عبد اللّه مشرقى
تاريخ الطبري عن الضحّاك بن عبد اللّه المشرقي:قَدِمتُ ومالِكَ بنَ النَّضرِ الأَرحَبِيَّ عَلَى الحُسَينِ عليه السلام، فَسَلَّمنا عَلَيهِ ثُمَّ جَلَسنا إلَيهِ، فَرَدَّ عَلَينا ورَحَّبَ بِنا وسَأَلَنا عَمّا جِئنا لَهُ.
فَقُلنا: جِئنا لِنُسَلِّمَ عَلَيكَ ونَدعُوَ اللّهَ لَكَ بِالعافِيَةِ، ونُحدِثَ بِكَ عَهدا، ونُخبِرَكَ خَبَرَ النّاسِ، وإنّا نُحَدِّثُكَ أنَّهُم قَد جَمَعوا عَلى حَربِكَ فَرَ رَأيَكَ.
فَقالَ الحُسَينُ عليه السلام: حَسبِيَ اللّهُ ونِعمَ الوَكيلُ.
قالَ: فَتَذَمَّمنا ۱ وسَلَّمنا عَلَيهِ ودَعَونَا اللّهَ لَهُ.
قالَ: فَما يَمنَعُكُما مِن نُصرَتي؟
فَقالَ مالِكُ بنُ النَّضرِ: عَلَيَّ دَينٌ ولي عِيالٌ. فَقُلتُ لَهُ: إنَّ عَلَيَّ دَينا وإنَّ لي لَعِيالاً، ولكِنَّكَ إن جَعَلتَني في حِلٍّ مِنَ الاِنصِرافِ، إذا لَم أجِد مُقاتِلاً قاتَلتُ عَنكَ ما كانَ لَكَ نافِعا وعَنكَ دافِعا.
قالَ: قالَ: فَأَنتَ في حِلٍّ. فَأَقَمتُ مَعَهُ ۲. ۳
تاريخ الطبرىـ به نقل از ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى ـ: من و مالك بن نضر اَرحَبى بر حسين عليه السلام وارد شديم. بر او سلام داديم و نزدش نشستيم. پاسخ ما را داد و خوشامد گفت و از علّت آمدنمان جويا شد.
گفتيم: آمده ايم تا بر تو سلامى دهيم و از خدا برايت سلامت بخواهيم و ديدارى با تو تازه كنيم و خبرِ مردم را به تو بگوييم كه آنان براى جنگ با تو گِرد هم آمده اند. رأى تو چيست؟
حسين عليه السلام فرمود: «خدا، مرا بس است كه بهترين كفيل است».
حرمتش را پاس داشتيم و بر او درود فرستاديم و برايش دعا كرديم.
فرمود: «چه چيز، شما را از يارى من، باز مى دارد؟».
مالك بن نضر گفت: من، بدهى و نانخور دارم.
من نيز گفتم: من هم بدهى و نانخور دارم؛ امّا اگر به من اجازه دهى، هنگامى كه هيچ جنگجوى ديگرى نيافتم، برايت مى جنگم تا آن جا كه برايت سودمند باشد و تا آن جا كه بتوانم از تو دفاع كنم.
فرمود: «اجازه دارى». من هم در كنار او ايستادم. ۴
۱.التّذَمُّمُ: هو أن يحفظ ذِمامَهُ ـ عهده وحرمته وحقّه ـ ويطرح عن نفسه ذمّ الناس له، إن لم يحفظه (مجمع البحرين: ج 1 ص 645 «ذمم»).
۲.كان الضحّاك في المعركة بين أصحاب الإمام عليه السلام، فلمّا رأى الأصحاب قد اُصيبوا ترك المعركة بعد اليأس من الفتح بإذن الإمام (راجع: تاريخ الطبري: ج 5 ص 444).
۳.تاريخ الطبري: ج 5 ص 418.
۴.ضحّاك بن عبد اللّه، در ميدان جنگ، جزو لشكريان امام عليه السلام بود؛ امّا پس از شهادت گروهى از اصحاب و يأس از پيروزى، با كسب اجازه از امام عليه السلام، ميدان جنگ را ترك كرد.