حدیث دربارهآزاد كردن كنيز در برابر قرائت قرآن

تاريخ دمشق عن الأصمعي:عُرِضَت عَلى مُعاوِيَةَ جارِيَةٌ فَأَعجَبَتهُ، فَسَأَلَ عَن ثَمَنِها، فَإِذا ثَمَنُها مِئَةُ ألفِ دِرهَمٍ، فَابتاعَها، ونَظَرَ إلى عَمرِو بنِ العاصِ، فَقالَ: لِمَن تَصلُحُ هذِهِ الجارِيَةُ؟ فَقالَ: لِأَميرِ المُؤمِنينَ. قالَ: ثُمَّ نَظَرَ إلى غَيرِهِ، فَقالَ لَهُ كَذلِكَ. فَقالَ: لا. فَقيلَ: لِمَن؟ قالَ: لِلحُسَينِ بنِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ، فَإِنَّهُ أحَقُّ بِها لِما لَهُ مِنَ الشَّرَفِ، ولِما كانَ بَينَنا وبَينَ أبيهِ. فَأَهداها لَهُ، فَأَمَرَ مَن يَقومُ عَلَيها. فَلَمّا مَضَت أربَعونَ يَوما، حَمَلَها، وحَمَلَ مَعَها أموالاً عَظيمَةً وكِسوَةً وغَيرَ ذلِكَ، وكَتَبَ: إنَّ أميرَ المُؤمِنينَ اشتَرى جارِيَةً فَأَعجَبَتهُ، فَآثَرَكَ بِها. فَلَمّا قَدِمَت عَلَى الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام اُدخِلَت عَلَيهِ، فاُعجِبَ بِجَمالِها، فَقالَ لَها: مَا اسمُكِ؟ فَقالَت: هَوىً. قالَ: أنتَ هَوىً كَما سُمِّيتِ. هَل تُحسِنينَ شَيئا؟ قالَت: نَعَم، أقرَأُ القُرآنَ، واُنشِدُ الأَشعارَ. قالَ: اِقرَئي. فَقَرَأَت: «وَعِندَهُو مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَآ إِلاَّ هُوَ» ۱. قالَ: أنشِديني. قالَت: ولِيَ الأَمانُ؟ قالَ: نَعَم. فَأَنشَأَت تَقولُ: أنتَ نِعمَ المَتاعُ لَو كُنتَ تَبقىغَيرَ أن لا بَقاءَ لِلإِنسانِ فَبَكَى الحُسَينُ عليه السلام، ثُمَّ قالَ: أنتِ حُرَّةٌ، وما بَعَثَ بِهِ مُعاوِيَةُ مَعَكِ فَهُوَ لَكِ. ثُمَّ قالَ لَها: هَل قُلتِ في مُعاوِيَةَ شَيئا؟ فَقالَت: رَأَيتُ الفَتى يَمضي ويَجمَعُ جُهدَهُرَجاءَ الغِنى وَالوارِثونَ قُعودُ وما لِلفَتى إلاّ نَصيبٌ مِنَ التُّقىإذا فارَقَ الدُّنيا عَلَيهِ يَعودُ فَأَمَرَ لَها بِأَلفِ دينارٍ وأخرَجَها. ثُمَّ قالَ: رَأَيتُ أبي كَثيرا ما يُنشِدُ: ومَن يَطلُبُ الدُّنيا لِحالٍ تَسُرُّهُفَسَوفَ لَعَمري عَن قَليلٍ يَلومُها إذا أدبَرَت كانَ عَلَى المَرءِ فِتنَةًوإن أقبَلَت كانَت قَليلٌ دَوامُها ثُمَّ بَكى وقامَ إلى صَلاتِهِ. ۲
تاريخ دمشقـ به نقل از اصمعى ـ: كنيزى بر معاويه عرضه شد. خوشش آمد و از قيمتش پرسيد. او را به صد هزار درهم خريد. سپس، رو به عمروعاص كرد و پرسيد: اين كنيز، شايسته كيست؟ گفت: فرمان رواىِ مؤمنان (معاويه). معاويه به كس ديگرى نگريست و او نيز چنين گفت؛ امّا معاويه گفت: نه. گفتند: پس براى چه كسى [شايسته است]؟ گفت: براى حسين بن على بن ابى طالب، كه او بدان، سزاوارتر است؛ زيرا هم شرافت خانوادگى دارد، و هم ميان ما و پدرش چيزهايى (كدورت هايى) بود. پس به او هديه اش كرد و كسى را سرپرست كنيز نمود. چون چهل روز گذشت، او را سوار كرد و اموال فراوان و لباس و غير آن، همراهش كرد و [به امام حسين عليه السلام]نوشت: فرمان رواى مؤمنان، كنيزى خريد و از او خوشش آمد؛ امّا تو را بر خود، مقدّم داشت. چون كنيز به امام حسين عليه السلام رسيد، بر ايشان وارد شد. امام عليه السلام از زيبايى اش به شگفت آمد و به او گفت: «نامت چيست؟». گفت: هَوا (خواستنى). فرمود: «تو واقعا خواستنى هستى، همان گونه كه نام نهاده شده اى. آيا چيزى بلدى؟». كنيز گفت: آرى. قرآن مى خوانم و شعر مى سرايم. فرمود: «بخوان». كنيز خواند: «و كليدهاى غيب، تنها نزد اوست و كسى جز او آنها را نمى داند» . امام عليه السلام فرمود: «برايم بسُراى». گفت: در امانم؟ فرمود: «آرى». كنيز سرود: تو بهترين متاعى، اگر ماندگار بودىامّا انسان را ماندگارى نيست. پس امام حسين عليه السلام گريست و سپس فرمود: «تو آزادى و آنچه معاويه با تو فرستاده، براى توست». سپس به او فرمود: «آيا براى معاويه هم چيزى گفته اى؟». كنيز گفت: آرى. گفته ام: جوان را ديدم كه مى رود و همه توانش را به كار مى گيردتا توانگر شود، امّا وارثان، آسوده نشسته اند. امّا جوان، چيزى برايش نمى ماند، جز پرهيزگارىكه به گاهِ جدايى از دنيا، به او باز مى گردد. امام عليه السلام فرمان داد تا هزار دينار به او ببخشند و روانه اش كرد. سپس فرمود: «فراوان ديدم كه پدرم مى خوانَد: هر كس دنيا را براى خوشى بجويدبه جانم سوگند كه به زودى به نكوهش آن مى پردازد. دنيا، چون به انسان پشت كند، آزمون استو چون روى بياورد، ديرى نمى پايد». سپس گريست و به نماز ايستاد.
۱.الأنعام: 59.
۲.تاريخ دمشق: ج 70 ص 196.