حدیث دربارهبدؤها

عنه عليه السلام ـ في ذِكرِ قِصَّةِ هاجَرَ ـ: لَمَّا ارتَفَعَ النَّهارُ عَطِشَ إسماعيلُ وطَلَبَ الماءَ، فَقامَت هاجَرُ فِي الوادي في مَوضِعِ المَسعى ونادَت: هَل فِي الوادي مِن أنيسٍ؟ فَغابَ عَنها إسماعيلُ، فَصَعِدَت عَلَى الصَّفا ولَمَعَ لَهَا السَّرابُ فِي الوادي وظَنَّت أنَّهُ ماءٌ، فَنَزَلَت في بَطنِ الوادي وسَعَت، فَلَمّا بَلَغَتِ المَسعى غابَ عَنها إسماعيلُ. ثُمَّ لَمَعَ لَهَا السَّرابُ في ناحِيَةِ الصَّفا، فَهَبَطَت إلَى الوادي تَطلُبُ الماءَ، فَلَمّا غابَ عَنها إسماعيلُ عادَت حَتّى بَلَغَتِ الصَّفا فَنَظَرَت، حَتّى فَعَلَت ذلِكَ سَبعَ مَرّاتٍ. فَلَمّا كانَ في الشَّوطِ السّابِعِ ـ وهِيَ عَلَى المَروَةِ ـ نَظَرَت إلى إسماعيلَ وقَد ظَهَرَ الماءُ مِن تَحتِ رِجلِهِ، فَعادَت حَتّى جَمَعَت حَولَهُ رَملاً، فَإنَّهُ كانَ سائِلاً فَزَمَّتهُ بِما جَعَلَتهُ حَولَهُ، فَلِذلِكَ سُمِّيَت «زَمزَمَ» ۱.
در ياد كرد قصّه هاجرـ: چون روز بالا آمد، اسماعيل تشنه شد و آب طلبيد. هاجر در وادىِ محلّ سعى ايستاد و ندا داد: آيا در اين وادى همدمى هست؟ اسماعيل از چشمش پنهان ماند. به بلندى صفا رفت، سراب وادى در نظرش درخشيد، پنداشت كه آب است، به وادى فرود آمد و دويد، چون به محلّ سعى رسيد، اسماعيل از نظرش ناپديد شد، اين بار، سراب در سوى صفا بر او جلوه كرد. باز هم در پى آب به وادى فرود آمد. چون باز هم اسماعيل از نظرش ناپديد شد، دوباره به صفا بازگشت و نگاه كرد. اين كار را هفت بار انجام داد. نوبت هفتم كه او بر فراز مروه بود، به اسماعيل نگريست در حالى كه از زير پايش آب آشكار شده بود. بازگشت و ريگها را دور آن جمع كرد، چون آب در سيلان بود، با آنچه اطرافش قرار داد، آب را جمع كرد، از اين رو به «زمزم» ناميده شد [زَمَّ، يعنى جلوى چيزى را گرفتن و نگهداشتن، جمع كردن].
۱.تفسير القمّيّ: 1 / 61 عن هشام.