حدیث دربارهغم ديدگان و گرفتاران و بيماران

رسول اللّه صلى الله عليه و آله:إِنَّ فِي الجَنَّةِ دَرَجةً لا يَنالُها إِلّا أَربابُ الهُمُومِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:در بهشت، درجه اى است كه جز گرفتاران، كسى به آن دست نمى يابد.
۱.الفردوس: ج 1 ص 219 ح 840 عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 6 ص 482 ح 16639.

احادیث دیگر این موضوع

۸
امام باقر عليه السلام:موسى عليه السلام بيرون رفت. در راه به مردى از بنى اسرائيل بر خورد و او را نيز با خود بُرد تا آن كه به جانب طور رفت. به آن مرد فرمود: «بنشين تا برگردم» و گرداگرد او خطّى كشيد. سپس سرش را به سوى آسمان بر داشت و گفت: «رفيقم را به تو سپردم و تو، بهترين نگهدارى» و آن گاه رفت. خداوند، چندان كه خواست، با موسى به نجوا پرداخت و پس از آن، موسى به سوى رفيق خود باز گشت؛ ولى ديد شيرى به او حمله برده و شكمش را دريده و گوشتش را خورده و خونش را آشاميده است. موسى سر به آسمان بر داشت و گفت: «پروردگارا! من او را به تو ـ كه بهترين امانتدارى ـ، سپردم؛ ولى تو بدترين درنده ات را بر او مسلّط ساختى و شكمش را دريد و گوشتش را خورد و خونش را آشاميد!». گفته شد: اى موسى! رفيق تو را در بهشت، منزلتى بود كه جز با كارى كه با او كردم، به آن منزلت دست نمى يافت. اى موسى! بنگر. پرده براى موسى كنار رفت. موسى نگاه كرد و جايگاهى والا ديد. آن گاه گفت: «پروردگارا! راضى شدم».
الخرائج و الجرائح ـ به نقل از شعيب ـ:بر امام صادق عليه السلام وارد شدم. به من فرمود: «همسفرت كيست؟». گفتم: نيك مرد فاضل، ابو موسى نَبّال. فرمود: «هواى او را داشته باش؛ زيرا حقوق بسيارى بر تو دارد و نخستينِ آنها، اين است كه همكيش توست و حقّ همراهى دارد». گفتم: اگر توانستم، نخواهم گذاشت حتّى پياده راه برود. يعنى او را بر مركب خود يا حتّى بر دوش خود، سوار خواهم كرد و نخواهم گذاشت كمترين رنجى در اين سفر به او برسد. ايشان دوباره فرمود: «هواى او را داشته باش». من گفتم: همان يك بار سفارش، برايم كافى بود. ما راهى شديم تا آن كه در راه، در منزلگاهى به نام «ونقر» فرود آمديم. به غلامان، دستور دادم كه براى اُشتران، علوفه بريزند و غذايى آماده كنند و چنين كردند. ديدم ابو موسى، كوزه اى آب با خود بر داشت و براى وضو گرفتن، دور شد و من همچنان به او مى نگريستم تا آن كه به مكانى پست رفت. غذا آماده شد و غلامان به من گفتند: غذا آماده است. مى خوريد؟ گفتم: در پى ابو موسى برويد. او از آن سوى رفت تا وضو بگيرد. غلامان در پى او رفتند؛ امّا پيدايش نكردند. به آنها گفتم: ابو موسى را بيابيد. آن گاه با خدا عهد بستم كه تا سه روز در آن جا بمانم و دنبال او بگردم تا نزد خداوند، معذور باشم. پس براى جستجوى او، باديه نشينان را اجير كردم و گفتم: هر كس او را بياورد، ده هزار درهم ـ كه ديه او بود ـ پاداش دارد. باديه نشينان، سه روز در جستجوى ابو موسى بودند. روز چهارم، در حالى كه از يافتن او نوميد شده بودند، نزد من آمدند و به من گفتند: اى بنده خدا! به نظر ما، رفيقت ربوده شده است. اين جا سرزمين اجنّه و شياطين است و تا كنون چندين نفر ناپديد گشته اند. به نظر ما تو نيز بايد از اين مكان بروى! چون اين سخن را گفتند، من به راه افتادم تا به كوفه رسيدم و داستان او را به خانواده اش گفتم. سال بعد، عازم سفر شدم و خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم. به من فرمود: «اى شعيب! مگر به تو نگفتم كه هواى ابو موسى نبّال را داشته باش؟!». گفتم: چرا؛ امّا فكر نمى كردم اين بلا بر سرش بيايد. فرمود: «خدا رحمت كند ابو موسى را! اگر جايگاه ابو موسى را در بهشت مى ديدى، قطعا شادمان مى شدى» و سپس فرمود: «ابو موسى نزد خدا درجه اى داشت كه جز با بلايى كه سرش آمد، به آن، نايل نمى شد».