حدیث دربارهگستردگى بهشت

المناقب لابن شهر آشوب عن السدي:كُنتُ عِندَ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ إِذ أَقبَلَ كَعبُ بنُ الأَشرَفِ وَمالِكُ بنُ الصَّيفِيِّ وَحَيُّ بنُ أَخطَبَ، فَقالُوا: إِنَّ فِي كِتابِكُم: «وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَـوَ تُ وَالْأَرْضُ» إِذا كانَ سَعَةُ جَنَّةٍ واحِدَةٍ كَسَبعِ سَماواتٍ وَسَبعِ أَرَضِينَ، فَالجِنانُ كُلُّها يَومَ القِيامَةِ أَينَ تَكُونُ؟ فَقالَ عُمَرُ: لا أَعلَمُ. فَبَينَماهُم فِي ذلِكَ إِذ دَخَلَ عَلِيٌ عليه السلام، فَقالَ: فِي أَيِ شَيءٍ أَنتُم؟ فَالتَفَتَ اليَهُودِيُّ وَذَكَرَ المَسأَلَةَ، فَقالَ عليه السلام لَهُم: خَبِّرُونِي أَنَّ النَّهارَ إِذا أَقبَلَ اللَّيلُ أَينَ يَكُونُ، وَاللَّيلَ إِذا أَقبَلَ النَّهارُ أَينَ يَكُونُ؟ فَقالَ لَهُ: فِي عِلمِ اللّهِ يَكُونُ، قالَ عَلِيٌ عليه السلام: كَذلِكَ الجِنانُ تَكُونُ فِي عِلمِ اللّهِ، فَجاءَ عَلِيٌ عليه السلام إِلَى النَّبِيِ صلى الله عليه و آله وَأَخبَرَهُ بِذلِكَ، فَنَزَلَ: «فَسْئَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» ۱. ۲
المناقب، ابن شهرآشوبـ به نقل از سُدّى ـ: نزد عمر بن خطّاب بودم كه كعب بن اشرف و مالك بن صَيفى و حىّ بن اَخطب آمدند و گفتند: در كتاب شما آمده است: «و بهشتى كه پهناى آن، آسمان ها و زمين است» . اگر گستره يك بهشت، به اندازه هفت آسمان و هفت زمين است، پس تمام بهشت ها، در روز رستاخيز، كجايند؟ عمر گفت: نمى دانم. در اين هنگام، على عليه السلام وارد شد. فرمود: «شما در باره چه، سخن مى گوييد؟». مرد يهودى، رو به امام عليه السلام كرد و سؤال را پرسيد. ايشان فرمود: «به من بگوييد كه چون روز در مى آيد، شب كجاست؟ و شب كه مى آيد، روز كجاست؟». مرد يهودى گفت: اين، در علم خداست. على عليه السلام فرمود: «بهشت ها نيز در علم خدايند». سپس على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و موضوع را به ايشان گفت. در اين هنگام، اين آيه نازل شد: «پس اگر نمى دانيد، از اهل ذكر بپرسيد» .
۱.النحل: 43.
۲.المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 352، الصراط المستقيم: ج 2 ص 12 نحوه، بحار الأنوار: ج 40 ص174 ح 55.

احادیث دیگر این موضوع

۸
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:آن گاه كه مؤمن را به جايگاه هايش در بهشت در مى آورند و تاج شاهى و بزرگى بر سرش مى گذارند، جامه هايى از زر و سيم و ياقوت، بر او مى پوشانند و پايه تاجش به رشته هاى دُر و گوهر، مزيّن است. نيز هفتاد جامه پرنيان، با رنگ هاى گوناگون و انواع مختلف كه به زر و سيم و مرواريد و ياقوت سرخ، بافته شده اند، بر تن او مى كنند. اين، همان سخن خداى عز و جل است كه: «در آن جا با دستبندهايى از طلا و مرواريد، آراسته مى شوند و لباس هايشان در آن جا، از پرنيان است» . و چون مؤمن بر تخت خويش بنشيند، تختش از شادمانى مى لرزد، و چون ولىّ خداوند عز و جل در جايگاه هاى خود در بهشت ها، استقرار يابد، فرشته گماشته بر بهشت هايش، اجازه ورود مى خواهد تا اين كرامتى را كه خداى عز و جل به او بخشيده است، به وى تبريك گويد؛ امّا خدمت گزاران مؤمن، از غلامان و كنيزان، به او مى گويند: بمان؛ چرا كه ولىّ خدا، بر تخت خويش، تكيه زده و همسرِ حورى او، در حال آماده ساختن خويش براى اوست. منتظر ولىّ خدا بمان. پس، همسر حورى او، از خرگاهش به سوى وى بيرون مى آيد، در حالى كه كنيزان خدمتكارش، گِرداگرد وى را گرفته اند و لباسى بافته از ياقوت و مرواريد و زِبَرجَد و مُشك و عنبر، بر تن دارد و تاج كرامت، بر سرِ اوست و كفش هايش از طلا و مزيّن به ياقوت و مرواريد است و بندهاى آنها از ياقوت سرخ. نزديكِ ولىّ خدا كه مى رسد، او از شوق مى خواهد برايش بلند شود؛ ولى حورى مى گويد: اى ولىّ خدا! امروز، ديگر روز رنج و زحمت نيست. پس بر مخيز. من، از آنِ تو هستم و تو، از آنِ منى. آن گاه، به اندازه پانصد سال از سال هاى دنيا، يكديگر را در آغوش مى كِشند، بى آن كه از يكديگر سير و خسته شوند. پس از آن كه اندكى سست شد، آن هم نه از سرِ سيرى و خستگى، نگاهش به گردن حورى مى افتد. گردنبندهايى بر گردن او از ياقوت سرخ مى بيند كه در وسط آن، لوحى است و صفحه آن لوح، درّى است و بر آن، نوشته شده است: تو ـ اى ولىّ خدا ـ معشوق منى و منِ حورى، معشوق تو ام، و من و تو به هم رسيديم. سپس، خداوند به هزار فرشته، پيغام مى دهد كه بهشت را به او تهنيت بگويند و آن حورى را به ازدواج او در آورند. آن فرشتگان، به نخستين در از بهشت هاى او مى رسند و به فرشته گماشته بر درهاى بهشت هايش مى گويند: از ولىّ خدا، براى ما اجازه ورود بخواه؛ زيرا خداوند، ما را نزد او فرستاده است تا به وى، شادباش بگوييم. فرشته به آنان مى گويد: بايد به دربان بگويم تا آمدن شما را به اطّلاع او برساند. پس، آن فرشته به نزد دربان ـ كه از او تا دربان، سه بهشت فاصله است ـ، مى رود. چون به نخستين در رسيد، به دربان مى گويد: بر درگاه، هزار فرشته اند كه پروردگار بزرگ و بلندمرتبه جهانيان، آنان را براى شادباش گويى به ولىّ خدا، فرستاده است. از من خواسته اند كه برايشان، اجازه ورود بخواهم. دربان مى گويد: مرا ياراى آن نيست كه وقتى ولىّ خدا با همسر حورىِ خويش است، از او براى كسى اجازه ورود بطلبم. ميان دربان تا ولىّ خدا، دو بهشت، فاصله است. پس، دربان به نزد پيشكار مى رود و مى گويد: به درگاه، هزار فرشته اند كه پروردگار عزّت، آنان را براى شادباش گويى به ولىّ خدا، فرستاده است. براى ايشان، اجازه ورود بخواه. پيشكار، به نزد خدمتكاران مى رود و مى گويد: فرستادگان [خداى] جبّار، بر درگاه اند. آنان، هزار فرشته اند كه خداوند، آنان را براى شادباش گويى به ولىّ خدا، فرستاده است. آمدنشان را به اطّلاع او برسانيد. آنان به اطّلاع او مى رسانند. در اين هنگام، به فرشتگان، اجازه ورود داده مى شود و آنها بر ولىّ خدا ـ كه در بالاخانه است و هزار در دارد و بر هر درى از درهايش فرشته اى گماشته شده است ـ، وارد مى شوند. چون اجازه ورود بر ولىّ خدا به فرشتگان داده مى شود، هر فرشته اى، درى را كه بر آن گماشته شده است، مى گشايد و پيشكار، هر فرشته اى را از درى از درهاى بالاخانه، داخل مى كند و آن فرشتگان، پيام [خداى] جبّار عز و جل را به او، ابلاغ مى كنند. اين، همان سخن خداى بلندمرتبه است كه: «و فرشتگان، بر آنان، وارد مى شوند از هر درى» از درهاى بالاخانه [و مى گويند:] «درود بر شما!» تا آخر آيه. و نيز اين سخن خداى عز و جل است كه: «و چون بِدان جا بنگرى، [سرزمينى از] نعمت و پادشاهىِ بزرگ مى بينى» . مقصود، ولىّ خدا و احترام و نعمت و پادشاهىِ بزرگ و شكوهمندى است كه او از آن برخوردار است. فرشتگانِ فرستاده خداى بزرگ، از او اجازه ورود مى طلبند و تا اجازه ندهد، بر او وارد نمى شوند. اين است آن پادشاهىِ بزرگ و شكوهمند.
امام باقر عليه السلام:اُسقف نجران، به نزد عمر بن خطّاب آمد و گفت: اى امير مؤمنان! سرزمين ما، سردسير و پُر رنج و مشقّت است و سپاهيان، در آن جا تاب نمى آورند و من، خود، خراجِ سرزمينم را ضمانت مى كنم و هر ساله، آن را به طور كامل، برايت مى آورم. [از آن پس،] او خود، شخصا به همراه يارانش خراج را مى آورد و تحويل بيت المال مى داد و عمر، به او رسيد مى داد. يك سال اسقف ـ كه پيرمردى زيبا بود ـ، آمد. عمر، او را به خدا و دين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرا خواند و از امتيازهاى اسلام و نعمت و كرامتى كه [در آخرت] در انتظار مسلمانان است، برايش گفت. اسقف به او گفت: اى عمر! شما در كتابتان مى خوانيد كه خداوند، بهشتى دارد كه پهنايش، همچون پهناى آسمان و زمين است. پس دوزخ، كجا جاى دارد؟ عمر، خاموش مانْد و سرش را پايين انداخت. امير مؤمنان [على] عليه السلام كه در آن جا حاضر بود، فرمود: «پاسخ اين نصرانى را بده». عمر گفت: تو، پاسخ او را بده. امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «اى اسقف نجران! من پاسخت را مى دهم. به من بگو كه هر گاه روز در مى آيد، شب كجاست؟ و چون شب مى شود، روز كجاست؟». اسقف گفت: فكر نمى كردم كه كسى پاسخ اين سؤال مرا بدهد.