حدیث دربارهگستردگى بهشت
الإمام الباقر عليه السلام:قَدِمَ أُسقُفُ نَجرانَ عَلى عُمَرَ بنِ الخَطَّابِ، فَقالَ: يا أَمِيرَ المُؤمِنِينَ، إِنَّ أَرضَنا بارِدَةٌ سَدِيدَةُ ۱ المَؤُونَةِ لا تَحمِلُ الجيشَ، وَأَنا ضامِنٌ لِخَراجِ أَرضِي أَحمِلُهُ إِلَيكَ فِي كُلِّ عامٍ كَمَلاً، فَكانَ يقدمُ هُو بِالمالِ بِنَفسِهِ، وَمَعَهُ أَعوانٌ لَهُ حَتَّى يُوفِيَهُ بَيتَ المالِ، وَيَكتُبَ لَه عُمَرُ البَراءَةَ.
قالَ: فَقَدِمَ الأُسقُفُ ذاتَ عامٍ، وَكانَ شَيخا جَمِيلاً فَدَعاهُ عُمَرُ إِلى اللّهِ، وَإِلى دِينِ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وَأَنشَأَ يَذكُرُ فَضلَ الإِسلامِ وَما يَصِيرُ إِلَيهِ المُسلِمُونَ مِن النَّعِيمِ وَالكَرامَةِ.
فَقالَ لَهُ الاُسقُفُ: يا عُمَرُ، أَنتُم تَقرَؤُونَ فِي كِتابِكُم أَنَّ للّهِِ جَنَّةً عَرضُها كَعَرضِ السَّماءِ وَالأَرضِ، فَأَينَ تَكُونُ النارُ؟ قالَ: فَسَكَتَ عُمَرُ، وَنَكّسَ رَأسَهُ، فَقالَ أَمِيرُ المُؤمِنِينَ عليه السلام، وَكانَ حاضِرا: أَجِب هَذا النَّصرانِيَّ، فَقالَ لَهُ عُمَرُ: بَل أَجِبهُ أَنتَ.
فَقالَ عليه السلام لَه: يا أُسقُفَ نَجرانَ أَنا أُجِيبُكَ، أَرَأَيتَ إِذا جاءَ النَّهارُ أَينَ يَكُونُ اللَّيلُ، وَإِذا جاءَ اللَّيلُ أَينَ يَكُونُ النَّهارُ؟
فَقالَ الاُسقُفُ: ما كُنتُ أَرَى أَنَّ أَحدا يُجِيبُنِي عَن هَذِهِ المَسأَلَةِ. ۲
امام باقر عليه السلام:اُسقف نجران، به نزد عمر بن خطّاب آمد و گفت: اى امير مؤمنان! سرزمين ما، سردسير و پُر رنج و مشقّت است و سپاهيان، در آن جا تاب نمى آورند و من، خود، خراجِ سرزمينم را ضمانت مى كنم و هر ساله، آن را به طور كامل، برايت مى آورم.
[از آن پس،] او خود، شخصا به همراه يارانش خراج را مى آورد و تحويل بيت المال مى داد و عمر، به او رسيد مى داد.
يك سال اسقف ـ كه پيرمردى زيبا بود ـ، آمد. عمر، او را به خدا و دين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرا خواند و از امتيازهاى اسلام و نعمت و كرامتى كه [در آخرت] در انتظار مسلمانان است، برايش گفت.
اسقف به او گفت: اى عمر! شما در كتابتان مى خوانيد كه خداوند، بهشتى دارد كه پهنايش، همچون پهناى آسمان و زمين است. پس دوزخ، كجا جاى دارد؟
عمر، خاموش مانْد و سرش را پايين انداخت. امير مؤمنان [على] عليه السلام كه در آن جا حاضر بود، فرمود: «پاسخ اين نصرانى را بده».
عمر گفت: تو، پاسخ او را بده.
امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود: «اى اسقف نجران! من پاسخت را مى دهم. به من بگو كه هر گاه روز در مى آيد، شب كجاست؟ و چون شب مى شود، روز كجاست؟».
اسقف گفت: فكر نمى كردم كه كسى پاسخ اين سؤال مرا بدهد.