حدیث دربارهكسانى كه امام باقر عليه السلام بهشت را برايشان ضمانت كرده است
الخرائج والجرائح عن أبي بصير:حَدَّثَني عَلِيُّ بنُ دَرّاجٍ عِندَ المَوتِ أنَّهُ دَخَلَ عَلى أبي جَعفَرٍ عليه السلام وقالَ: إنَّ المُختارَ استَعمَلَني عَلى بَعضِ أعمالِهِ وأصبَتُ مالاً فَذَهَبَ بَعضُهُ وأكَلتُ وأعطَيتُ بَعضا، فَأنا اُحِبُّ أن تَجعَلَني في حِلٍّ مِن ذلِكَ. قالَ: أنتَ مِنهُ في حِلٍّ. فَقُلتُ: وإنَّ فُلانا حَدَّثَني أنَّهُ سَأَلَ الحَسَنَ بنَ عَلِيِّ عليه السلام أن يُقطِعَنا أرضا فِي الرَّجعَةِ، فَقالَ لَهُ الحَسَنُ عليه السلام: أنا أصنَعُ بِكَ ما هُوَ خَيرٌ مِن ذلِكَ: أضمَنُ لَكَ الجَنَّةَ عَلَيَّ وعَلى آبائي. فَهَل كانَ هذا؟ قالَ: نَعَم. فَقُلتُ لِأَبي جَعفَرٍ عليه السلام عِندَ ذلِكَ: اِضمَن لِيَ الجَنَّةَ ـ عَلَيكَ وعَلى آبائِكَ السَّلامُ ـ كَما ضَمِنَ الحَسَنُ عليه السلام لِفُلانٍ؟ قالَ: نَعَم.
قالَ أبو بَصيرٍ: حَدَّثَني هُوَ بِهذا ثُمَّ ماتَ، وما حَدَّثتُ بِهذا أحَدا. ثُمَّ خَرَجتُ ودَخَلتُ المَدينَةَ، فَدَخَلتُ عَلى أبي جَعفَرٍ عليه السلام، فَلَمّا نَظَرَ إلَيَّ قالَ: ماتَ عَلِيٌّ؟ قُلتُ: نَعَم ورَحِمَهُ اللّهُ. فَقالَ: حَدَّثَكَ كَذا وكَذا، فَلَم يَدَع شَيئا مِمّا حَدَّثَني عَلِيا إلّا حَدَّثَني بِهِ. فَقُلتُ: وَاللّهِ ما كانَ عِندي حينَ حَدَّثَني هُوَ بِهذا أحَدٌ ولا خَرَجَ مِنّي إلى أحَدٍ، فَمِن أينَ عَلِمتَ هذا؟! فَغَمَزَ فَخِذي بِيَدِهِ فَقالَ هيه، هيه! اُسكُتِ الآنَ. ۱
الخرائج و الجرائحـ به نقل از ابو بصير ـ: على بن دَرّاج در حال احتضار برايم نقل كرد كه بر امام باقر عليه السلام وارد شده و گفته: مختار، مرا براى انجام دادن برخى كارهايش گماشت و من مالى را به دست آوردم. مقدارى از آن از دست رفت، مقدارى را خودم برداشتم و مصرف كردم و مقدارى را هم بخشيدم. مايلم كه آن را برايم حلال كنيد.
فرمود: «حلالت باشد».
[ابن درّاج گفت:] گفتم: فلانى برايم روايت كرد كه از امام حسن عليه السلام خواسته كه زمينى را در رَجعه به ما واگذار نمايد و امام حسن عليه السلام به او فرموده: «من برايت بهتر از اين را انجام مى دهم. بهشت را برايت ضمانت مى كنم. بر عهده من و پدرانم باشد!». آيا چنين چيزى بوده؟ فرمود: «آرى».
اين جا بود كه به امام باقر عليه السلام گفتم: آيا شما هم براى من، بهشت را تضمين مى كنى ـ سلام بر تو و بر پدرانت ـ، همان طور كه امام حسن عليه السلام براى فلانى تضمين كرد؟
فرمود: «آرى».
على بن درّاج اين را به من گفت و مُرد و من هم اين خبر را به كسى نگفتم. سپس رفتم و وارد مدينه شدم و خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم. وقتى به من نگاه انداخت، فرمود: «على مُرد؟».
گفتم: آرى. خدا رحمتش كند!
فرمود: «فلان و بهمان مطلب را به تو گفت» و از آنچه على بن درّاج به من گفته بود، چيزى را فروگذار نكرد، مگر اين كه به من فرمود.
گفتم: به خدا سوگند، آن هنگام كه على اين حرف ها را به من گفت، هيچ كس نزد من نبود و از ناحيه من هم به كسى گفته نشده است. پس شما از كجا اينها را فهميدى؟».
ايشان ران مرا با دستش فشار داد و فرمود: «خاموش، خاموش! اكنون ساكت باش».
۱.الخرائج والجرائح: ج 2 ص 729 ح 3 وراجع: بصائر الدرجات: ص 248 ح 14.