حدیث دربارهنشانه اخلاص ، فرمانبرى از خدا و پيامبر او و ولايت اهل بيت عليهم السلام است

الأمالي للطوسي عن جابر بن عبد اللّه الأنصاريِ:جاءَ أَعرابِيٌ إِلَى النَّبِيِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، هَل لِلجَنَّةِ مِن ثَمَنٍ؟ قالَ: نَعَم. قالَ: ما ثَمَنُها؟ قالَ: «لا إِلَهَ إِلّا اللّهُ» يَقُولُها العَبدُ الصّالِحُ مُخلِصا بِها. قالَ: وَما إِخلاصُها؟ قال: اَلعَمَلُ بِما بُعِثتُ بِهِ فِي حَقِّهِ وَحُبُّ أَهلِ بَيتِي. قالَ: وَحُبُّ أَهلِ بَيتِكِ لَمِن حَقِّها؟ قالَ: أَجَل إِنَّ حُبَّهُم لَأَعظَمُ حَقِّها. ۱
الأمالى، طوسىـ به نقل از جابر بن عبد اللّه انصارى ـ: باديه نشينى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! آيا بهشت، بهايى دارد [كه بايد آن را پرداخت]؟ فرمود: «آرى». گفت: بهايش چيست؟ فرمود: «ذكر لا إله إلّا اللّه كه بنده درستكار، از سرِ اخلاص بگويد». گفت: اخلاصش چيست؟ فرمود: «به كار بستن آنچه من برايش فرستاده شده ام با شرايطش، و دوست داشتن اهل بيت من». باديه نشين گفت: دوست داشتن اهل بيت تو، از شرايط آن است؟ فرمود: «آرى؛ دوست داشتن آنان، بزرگ ترين شرط آن است».
۱.الأمالي للطوسي: ص 583 ح 1207، بحار الأنوار: ج 27 ص 133 ح 129.

احادیث دیگر این موضوع

۳
التوحيدـ به نقل از اسحاق بن راهويه ـ: چون امام رضا عليه السلام به نيشابور رسيد و خواست از آن جا به سوى مأمون روانه شود، اهل حديث، نزد ايشان گرد آمدند و گفتند: اى فرزند پيامبر خدا! از نزد ما مى رويد و حديثى برايمان نمى گوييد كه از شما بهره مند شويم؟ امام عليه السلام كه در كجاوه نشسته بود، سرش را بيرون آورد و فرمود: «از پدرم موسى بن جعفر شنيدم كه مى فرمايد: از پدرم جعفر بن محمّد شنيدم كه مى فرمايد: از پدرم محمّد بن على شنيدم كه مى فرمايد: از پدرم على بن الحسين شنيدم كه مى فرمايد: از پدرم حسين بن على بن ابى طالب شنيدم كه مى فرمايد: از پدرم امير مؤمنان على بن ابى طالب شنيدم كه مى فرمايد: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: از جبرئيل شنيدم كه مى فرمايد: از خداوند عز و جلشنيدم كه مى فرمايد: لا إله إلّا اللّه، دژ من است. پس هر كه به دژ من وارد شود، از عذابم در امان خواهد بود». چون اُشتر حركت كرد، امام عليه السلام صدا زد: «البتّه با شرط هايش، و من، يكى از شرط هاى آن هستم».
عوالى اللآلى: روايت شده است كه امام رضا عليه السلام چون در سفر نخستش، از روايت، چنين پيداست كه امام رضا عليه السلام دو سفر به خراسان داشته و چندين بار از نيشابور، عبور كرده است. عازم بازگشت از خراسان به حجاز شد، جماعت علما و فضلاى خراسان و غير خراسان، نزد ايشانـ كه در كجاوه سوار بود ـ رفتند و ايشان را در ميان گرفتند و گفتند: اى فرزند پيامبر خدا! آيا ما را ترك مى گويى و از دانش خود، بهره اى به ما نمى رسانى؟ آيا حديثى براى ما نمى گويى كه در دين خويش، از آن سود بريم؟ امام عليه السلام سرش را از كجاوه بيرون آورد، چندان كه بر آنان مشرف شد و فرمود: «پدرم از پدرش از جدّش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم حديث كرد كه فرمود: خداى عز و جلمى فرمايد: ايمان، دژ من است و هر كس وارد دژ من شود، از عذابم ايمن خواهد بود، و هر كس با اخلاص، لا إله إلّا اللّه بگويد، به بهشت مى رود». آن گاه امام عليه السلام اشترش را هى زد و اندكى حركت نمود و مردم، پشت سر او حركت مى كردند. سپس رو به آنان كرد و فرمود: «البتّه با شرط و شروط آن، و من از شرط هاى آن هستم».