حدیث دربارهواثلة بن اسقع

شَدّادُ بنُ عَبدِ اللّهِ:سَمِعتُ واثِلَةَ بنَ الأَسقَعِ، وقَد جيءَ بِرَأسِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ، قالَ: فَلَقِيَهُ رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ، فَغَضِبَ واثِلَةُ وقالَ: واللّهِ، لا أزالُ اُحِبُّ عَلِيًّا وحَسَنًا وحُسَينًا وفاطِمَةَ أبَدًا بَعدَ إذ سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وهُوَ في مَنزِلِ اُمِّ سَلَمَةَ، يَقولُ فيهِم ما قالَ. قالَ واثِلَةُ: رَأَيتُني ذاتَ يَومٍ وقَد جِئتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُوَ في مَنزِلِ اُمِّ سَلَمَةَ، وجاءَ الحَسَنُ فَأَجلَسَهُ عَلى فَخِذِهِ الـيُمنى وقَبَّلَهُ، وجاءَ الحُسَينُ فَأَجلَسَهُ عَلى فَخِذِهِ اليُسرى وقَبَّلَهُ، ثُمَّ جاءَت فاطِمَةُ فَأَجلَسَها بَينَ يَدَيهِ، ثُمَّ دَعا بِعَلِيٍّ فَجاءَ، ثُمَّ أغدَفَ عَلَيهِم كِساءً خَيبَرِيًّا ـ كَأَنّي أنظُرُ إلَيهِ ـ ثُمَّ قالَ: «إنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ أهلَ البَيتِ ويُطَهِّرَكُم تَطهيرًا» ، فَقُلتُ لِواثِلَةَ: مَا الرِّجسُ؟ قالَ: الشَّكُّ فِي اللّهِ عَزَّوجَلَّ ۱.
شدّاد بن عبداللّه:از واثلة بن اسقع شنيدم كه: سر حسين بن على را آوردند. او مى گويد: مردى از اهالى شام او را ديد. واثله خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند، من همچنان تا به هميشه على، حسن، حسين و فاطمه را پس از شنيدن سخنانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حقّ ايشان در خانه امّ سلمه گفت دوست مى دارم. واثله گفت: روزى در خانه امّ سلمه خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيدم. در اين هنگام حسن عليه السلام رسيد و پيامبر صلى الله عليه و آله او را بر ران راستش نشاند و بوسيدش، سپس حسين آمد و او را بر ران چپش نشاند و او را نيز بوسيد، در پى آنها فاطمه آمد و پيامبر او را در برابر خود نشاند، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن على را خواند و على نيز بيامد و پيامبر صلى الله عليه و آله كسايى خيبرى بر آنها افكند ـ انگار كه هم اينك آن را مى بينم ـ و سپس فرمود: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عنكم الرِّجْسَ ويُطَهِّرَكُمْ تطهيراً» . من به واثله گفتم: «رجس» چيست؟ گفت: شكّ و ترديد در وجود خداوند عز و جل.
۱.فضائل الصحابة لابن حنبل: 2 / 672 / 1149، وراجع اُسد الغابة: 2 / 27، العمدة: 34 / 15.

احادیث دیگر این موضوع

۴
ابو عمّار شدّاد:بر واثلة بن اسقع وارد شدم در حالى كه جماعتى نزد او بودند. آنها على را ياد كردند و بدو دشنام دادند و من هم با آنها بدو دشنام دادم. پس چون آن عده برخاستند، واثله به من گفت: چرا به اين مرد ناسزا گفتى؟ گفتم: ديدم اين عده به او دشنام مى دهند من نيز با آنها به او دشنام دادم. او گفت: آيا تو را از آن چه از پيامبر صلى الله عليه و آله ديدم آگاه نكنم؟ گفتم: چنين كن. گفت: نزد فاطمه رفتم تا على را جويا شوم، فاطمه گفت: نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفته است. من منتظر ماندم تا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به همراه على و حسن و حسين آمد و دست حسن و حسين را گرفته بود تا داخل شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله على و فاطمه را در برابر خود نشاند و حسن و حسين را بر رانش نشاند و سپس جامه اش ـ يا گفت عبايش ـ را بر آنها پيچاند و سپس اين آيه را تلاوت كرد: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عنكم الرِّجْسَ اهلَ الْبَيْتِ» . پس از آن فرمود: خدايا! اينان اهل بيت من هستند و اهل بيت من سزاوارترند.